گوشه ای را عریان کرده ای
-سبک و معصوم-
چقدر از اندام تو مملو می شوند
سیب ها٬ انار ها و ساقه های گندم
حسرتی جاودانه انگار
از ما بر خواهی ساختن!
فرهنگی, ادبی و هنری
گوشه ای را عریان کرده ای
-سبک و معصوم-
چقدر از اندام تو مملو می شوند
سیب ها٬ انار ها و ساقه های گندم
حسرتی جاودانه انگار
از ما بر خواهی ساختن!
از تو تصویر هیچگاه
از تو تصویر هیچ وقت
هنوز بر دیوار ذهنم آویختست،
هیچگاهی که خود را به مردن نمی زنی!
هیچ وقتی که بر خود نمی لرزی!
زبان پر منت فاتحه را با زندگان کاری نیست،
تنها مردگان را تندیس می کنند
و به پایشان دسته گلی می گذارند
به شهر ما!
به شهر شما شابد، ترکه ی گیلاس!
و از بلوط نیز هیزمی می افروزند
مبادا که سردش بشود!
بر خود بلرزد.
در سينه هاي ما،
تا خون بي رمق از دود و بيداد را،
سنگين و با وقار،
چگونه و تا كجاي اين تنان
- كرخت و بي رقم انسان،
توانند فرستاد.
پرنده دغدغه هامان٬
پی از دانه تفاوت٬
به بام دیگری از بام دیگری پرمی زند!؟
چند قطره دلتنگی ریختم٬
بی سودای از تو بهین یافتن٬
تو را گم کردم٬
تا شاید بهین یابمت...
بر پهنای تاریکی شب٬
نشانی جز٬ از دوزخ درونم نمی دهد٬
هیچ کس حتی فکرش را هم نمی کرد٬
کسی که شبانه در پی فرشتگان گمشده می گشت٬
اکنون نشانه دار دوزخ شود!
آتش به سر من!
که گاه گداری جای هوا٬ از تو تنفس می کردم٬
برگرد٬
برگرد و بر لبان من٬
آرام و سوزان
دوباره بنشین.
ای سراب گونه!
سراب وار!
نمی جویم و می بینمت
قفا بر پهنه بیابانی خفته
پای بر زمین می کشم
تا مگر اعجاز گون:
خود بجوشی از اعماق
که نظیری از اعجازی
قرن هاست٬
که هاجرها
چندی ساکنان مروه اند و چندی صفا
بی سعی٬ بی مروه٬ بی صفا!
من اما اسماعیل وار٬
همچنان
پای بر زمین خواهم کشید
بی سودای مادری یافتن!
چه میگویم! که بی هیچ تعارفی خوانده نشدن در کمین همه نگارندگان است٬ در دیاری که خیلی بیهوده گوش خوانندگانش پر از شنیدن هاست بی هیچ شنیده ای!
و می نویسم برای آنکه می خواند: که چون می خوانید٬ با چکه ای از رأیتان گرمابخش دل نگارنده شوید.
با تشکر.
عبداله سعادتمندی